" حميد مصدق خرداد 1343"
*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
شیر زنان ایران

سه هزار نفر از خونریزان مغول در شهر زنگان
(نام زنگان پس از نام شهین به شهر زنجان گفته می
شد) باقی ماندند جنگ در باختر ایران باعث شد دو
هزار و هفتصد نفر دیگر از سربازان خونریز مغول هم
از شهر خارج شوند و بسوی مرزهای دور روان شوند در
طی یک هفته 67 مرد میهن پرست زنگان کشته شدند رعب
و وحشت بر شهر حاکم بود سربازان مغول 200 پسر
زنگانی را بزور به خدمت خویش درآورده و به آنها
آموزشهای پاسبانی و غیره می دادند .
اما هر
روز از تعداد مغول ها کاسته می شد در طی کمتر از
30 روز فقط 120 مرد مغول در درون شهر باقی مانده
بود و کسی از بقیه آنها خبر نداشت .
دیگر
مردان مهاجم پی برده بودند که هر روز عده ایی از
آنها ناپدید می گردد . بدین منظور تصمیم گرفتند از
شهر خارج شوند . و در بیرون شهر اردو بزنند .
با خارج شدن آنها از شهر هیاهویی در شهر برپا
شد و همه از ناپدید شدن مهاجمین صحبت می کردند
میدان شهر مملو از جمعیت بود پیر مردی که همه به
او احترام می گذاشتند از پله ها بالا رفت و گفت :
مردان زنگان باید از دختران این شهر درس بگیرند
آنگاه رو به مردان کرد و گفت کدام یک از شما مغول
خونریزی را کشته است ؟ چهار مرد پیش آمدند ، هر یک
مدعی شدند مغولی را از پا درآورده است .
پیر
مرد خنده ایی کرد و به گوشه میدان اشاره کرد سه
دختر زیبا و قد بلند ایستاده بودند . گفت وجب به
وجب کف خانه این دختران از کشته های دشمنان ایران
پر است آنگاه مردان ما در سوراخ ها پنهان شده اند
.
با شنیدن این حرف مردان دست بکار شدند و در
همان شب بقیه متجاوزین را نابود ساختند . به یاد
کلام جاودانه ارد بزرگ می افتم که : شیر زنان میهن
پرست ایران ، بزرگترین نگهبانان کشورند .
کاش
نام آن سه زن را می دانستم بگذار به هر سه آنها
بگویم ایران ! که نام همه زن های ایران است .
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه،
زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت:
لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالا باید
پودر لباسشویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را
برای خشک شدن آویزان میکرد، زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه
حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به
همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس
شستن را یادش داده.."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!
***
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده میکنیم، آنچه
میبینیم به درجه شفافیت پنجرهای که از آن مشغول نگاهکردن هستیم بستگی
دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه
چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به جای
قضاوت کردن فردی که میبینیم، در پی دیدن جنبههای مثبت او باشیم؟

