پرده افتاد
صحنه
خاموش
آسمان
و زمین مانده مدهوش
نقش ها رنگ ها چون مه و دود
رفته
بر باد
مانده
در پرده گوش
رقص
خاموش فریاد
پرده افتاد
صحنه
خاموش
وز شگفتی این رنگ و نیرنگ
خنده
یخ بسته بر لب
گریه
خشکیده در چشم
پرده
افتاد
صحنه
خاموش
و
آن نمایش
که
همچون فریبنده خوابی شگفت
دل
از من همی برد پایان گرفت
و
من
که بازیگر مات این صحنه بودم
چو
مرد فسون گشته خواب بند
که
چشم از شکست فسون برگشاید
به جای تماشاگران یافتم خویشتن را
شگفتا ! که را بخت آن داده اند
که
چون من
تماشاگر
بازی خویش باشد ؟
وز
این گونه چون من
تراشد
فریب
دل خویشتن را
که
آخر رگ جان خراشد ؟
بلی پرده افتاد و پایان گرفت
فسونکاری این شب بی درنگ
و
من در شگفت
که چون کودکان
بخندم بر این خواب افسانه رنگ ؟
و یا در نهفت دل تنگ خویش
بگریم بر اندوه این سرگذشت ؟
هوشنگ ابتهاج
مداد شمعی از چیزهای بود که همیشه می خریدیم و به درد هیچ کاری هم نمی خورد!
دفتر مشقهایی که تعاونی مدرسه به قیمت ۱۵ ریال می داد . خاطر انگیزه ترین کاربرد این نوع دفترها دفتر مشق محمدرضا نعمت زاده فیلم "خانه دوست کجاست " است
پاکن جات و تراش آلات! نوع استامپی آنها کاربرد بیشتری داشت!
خودکار مجهز به ساعت٬ آنموقع این خودکارها آخر تکنولوژی بود!!
عکس برگردان با تمثال مشاهیر کارتون و عروسکهای برنامه کودک!
کارت آفرین !!
مداد های مختلف ٬ مخصوصا نوع پرچمی اولی از چپ را خیلی دوست داشتم .
مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت
قاصدمخصوص
گر چه
در دورترين شهر جهان محبوسم
از همين دور ولی روی تو را می بوسم
گر چه در
سبزترين باغ ولی خاموشم
گر چه در بازترين دشت ولی محبوسم
خلوت ساکت يک
جوی حقيرم بی تو
با تو گسترده گی پهنه اقيانوسم
ای به راهت لب هر پنجره
يک جفت نگاه
من چرا اين قدر از آمدنت مايوسم؟
***
اين غزل حامل پيغام
خصوصی من است
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم
!
گر چه تکرار نبايد بکنم
قافيه را
به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم-
بار ديگر می گويم تا يادت
نرود
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان.
دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند.
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند.
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.
به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند.
عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد.
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.
تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.
شاه گوش می کند - ایتالو کالوینو

کوچه یاس
آه من ایستاده ام
روی تقویم دلم
و پرم از انتظار
باز بیچاره دلم
***
شنبه ها یکشنبه ها
سوختند در انزوا
نیز روز های دگر
رفته اند تا نا کجا
***
می دوم تا دم گل
میزنم من فریاد
فصل پرپر شدن است
کوچه یاس کجاست؟
به چه کس باید گفت
گل ترازوی خداست
***
به چه کس باید گفت
یک نفر هم شاید
گاهی آواز خوشی می خواند
از سر دلتنگی
یا دم حادثه ها
یک نفر هم شاید
شعر من را می خواند
بر لب پنجره ها
روستایی شهری
***
عکس من رادیدی؟
گریه ام پیدا بود
اشک من را دیدی؟
***
من پرم از هیجان
نبض من دلتنگیست
نفسم خاطره است
خاطراتم ابریست
***
از شما می پرسم
هیچ کس اینجا نیست؟
چشم هایم گفتند
امشب هم بارانیست
کوچه یاس کجاست؟
فریبا شش بلوکی
****************************************************************آخرین تحقیقات در مورد کراک
انهدام سیستم شبه افیونی و سیستم ایمنی
بدن
بارزترین تخریب و آسیب مصرف مواد مخدر در
برهم زدن تعادل فیزیولوژی جسم ، از
كار انداختن سیستم تولید كننده مواد شبه
افیونی و مخدرهای طبیعی بدن می باشد. این
تخریب منحصر به مواد مخدركه فراورده های
گیاه خشخاش محسوب می شوند ( تریاك ، شیره
تریاك و هرویین ) نیست ، بلكه كلیه مواد
مخدر از هر نوعی را در بر می گیرد .
خانواده كانابیس شامل حشیش ، بنگ ، گرس ، ماری جوانا ، چرس و غیره ؛ مخدرهای شیمیایی مانند ال اس دی ، آیس ، شیشه یا كریستال ، اكستازی ، كرك ، قرص های روان گردان ، شامل كلیه آرامبخش ها ، ضد افسردگی ها ، خواب آورها ، ضد درد های مخدر و غیر مخدر و حتی الكل ، مستقیماً بر روی سیستم تولید كننده مواد شبه افیونی و مخدرهای طبیعی اثر می گذارد .
ادامه مطلب








