خدا نگهدار

خانه اش سبز باد

نمی دونم گیرنده عکس کیه اما همین جا ازش تشکر میکنم
پشت پرواز تب ثانیه ها جاری بود
یک پرنده قفسش ساعت دیواری بود
شب به انگیزه ی پایان خودش پاسخ داد
ماه در مزرعه مشغول سحر کاری بود
پشت هر ثانیه ای تازه نشستم که هنوز
دلم آماده ترین قسمت بیداری بود
ساعت از سبز گذشت و دلم از حوصله پر
سهم کو؟ کو؟ ی دلم خلوت اجباری بود؟
تیک تاک از نفس افتاد ودلم پر پر زد
باز هم لحظه شماری ...وچه تکراری بود
سیب در چشم تو آغاز شد ودست شدم
چیدن چند غزل_گریه که ناچاری بود
من به پروانگی بخت خودم شک کردم
آبی روسری ات روی پرم جاری بود
روسری آبی من! سر به هوا مثل درخت
خاک من تشنه ی آن لحظه که می باری بود
کاش می شد سفری تا شب چشمان شما
وشما پنجره ها پاسخ تان آری بود
از خانه بيرون مي زنم اما كجا امشب شايد تو ميخواهي مرا در كوچه ها امشب
پشت ستون سايه ها روي درخت شب مي جويم، اما نيستي، در هيچ جا امشب
ميدانم آري نيستي، اما نميدانم بيهوده ميگردم به دنبالت، چرا امشب؟
هر شب تو را بي جستجو مي يافتم اما، نگذاشت بي خوابي به دست آرم تو را امشب
ها...سايه اي ديدم شبيهت نيست اما، حيف ايكاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز بشكن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام كوچه ها را، يك نفس هم نيست شايد كه بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم، تو كه مي داني از ديشب بايد چه رنجي برد باشم، بي تو، تا امشب
اي ماجراي شعر و شب هاي جنون من آخر چگونه سر كنم بي ماجرا امشب
محمد علي بهمني
سراغ از من نمي گيري گل نازم نميشناسي صداي كهنه سازم
نمي دوني مگه اينجا دلم تنگه نمي دوني مگه با غصه دمسازم
هواي گريه داره اين دل سردم چشام گريون صدام لرزون توئي دردم
شبا تو كوچه ي پر ماتم پائيز به دنبال چراغ خونه مي گردم
برات گفتم حديث برگ خشك و باد لالايي قصه پروانه و شمشاد
سراغ از من نمي گيري نگير اما فراموشم نكن پروانه زيبا
سرود بيوفايي رو چرا خوندي مگه لالايي هامو برده اي از ياد
نذار يادت بره پروانه زيباي من روزي شده غمگين اسير خونه غم ها

در این دنیا که گه تاریک و گه سرد است
و ناگه می شود لبریز اندوه و همان گه غرق در
حسرت
و گه گاهی ، هر از گاهی میان باید و شاید
که باید رفت و شاید و ماند
در این دنیا که باید بود؟ چه باید کرد؟
در این دنیا که چون دل بر کسی بندی
به ترفندی همه دل بستگی هایت حبابی پوچ برآب
است
چه باید کرد؟
من آواره خسته، در این دنیا، در این ویرانه،
وانفسا
به دنبال چه میگردم نمی دانم، و یا شاید که
میدانم و می ترسم
میترسم..........
میترسم از این ظلمت، از این تاریکی بی حد
و بیزارم از این دل بستن و کندن
از این ماندن ولی رفتن
وزین عشق پر از نفرت
از این سرگشتگی هایم
از این دنیا، از این تکرار بیهوده ولیکن سخت
پا برجا
چه بیزارم،
چه بیزارم از این ماندن
و این گه گاه و گاهی ها
و شایدها
چه بیزارم از این......


