تبليغاتX
فر یاد پارسیان
گوژپشت

موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت.

 

موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه(1) داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود.

 

زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:

 

- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟

 

دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:

 

- بله، شما چه عقيده اي داريد؟

 

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:

 

- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»

 

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:

 

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»

 

فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.

 

او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.

ادامه نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:43 توسط فر یاد |
من از جهانی دگرم

" من از جهانی دگرم "

 

من از جهانی دگرم

ساقی از این عا لم واهی رهایم کن

 

نمی خواهم در این عالم بمانم 

بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن

 

تو را اینجا به صدها رنگ می جویند

تو را با حیله و نیرنگ می جویند

تو را با نیزه ها در جنگ می جویند

بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن

 

تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو

میگیرند جان از ما

نمی دانم کی ام من نمی دانم کی ام من

 آدمم روحم خدایم یا که شیطانم

تو با خود آشنایم کن تو با خود آشنایم کن

بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن

 

اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست

پس ای مردم خدا اینجاست 

خدا در قلب انسانهاست

به خود آ تا که در یابی خدا در خویشتن پیداست

 

همای از دست این عالم پر پرواز خود بگشود

و در خورشید و آتش سوخت

خداوندا بسوزانم  همایم کن

بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن
 
شاعر:همای
ادامه نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:2 توسط فر یاد |
پدر
پدر شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد. پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد. بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود. بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند. پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست. پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد. نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد. پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود. مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟! مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم. بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد. پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟ مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...
ادامه نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:1 توسط فر یاد |
دوســـــتـــی
  رفیق

 
 
چارلی و آنتیمو با آنکه ملیتشان با هم فرق داشت اما
رفاقتشان آنقدر قوی بود که زبانزد بچه های دانشگاه
بودند.به شکلی که در سال آخر وقتی آنتیمو نتوانست 6 واحد را بگذراند چارلی هم در جلسه
امتحان برگه هایش را سفید داد تا رفیقشسال آخر را تنها نباشد!
اما پس از فارغ التحصیلی و از وقتی آنتیمو ازدواج کرد میانشان فاصله افتاد
و همین باعث شد چارلی معتاد شود.البته آنتیمو باز هم او را تنها نگذاشت و چند مرتبه او را ترک داد اما پس از چند  وقت
چارلی دوباره اعتیادش را شروع میکردو ... تا بالاخره آنتیمو یک روز آنقدر عصبانی شد
 که وقتی چارلی برای صدمین بار از او پول خواست تا مواد بخرد آنتیمو رفیق قدیمی اش را از خونه بیرون کرد!
چارلی مدتی آواره بودو... تا ناگهان فرشته نجاتش در هیبت دختری زیبا و ثروتمند به سراغش آمد!
چارلی طوری عاشق لیندا شد که توانست اعتیادش را ترک کند.
تا اینکه یک روز چارلی همراه زنش به خانه آنتیمو رفتند و موقع شام چارلی حرف دلش را زد.
من احمق ترین رفیق عالم هستم که یک سال عمرم را در دانشگاه هدر دادم به خاطر تو!اما تو پول یک وعده مواد را به من ندادی!
آنتیمو اما لبخند تلخی زد و گفت:نه!احمق ترین من هستم که پول مواد را به تو ندادم اما خواهر زیبا و ثروتمندم را
فرستادم تا با عشقش تو را از لجنزار خارج کند
سپس آنتیمو سرش را پایین انداخت تا شرمندگیه چارلی را نبیند

 
ادامه نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:43 توسط فر یاد |
خاکی باش
بیا درویش بشیم خاكی و بی ریا شیم
بغض تن را بشكنیم از من وما رها شیم
بیا پروانه صفت به دور هم بگردیم
زیر چتر معرفت یك دل و یك صدا شیم
 
زندگی با كبرصفا نداره
عالم فانی بقاء نداره
اونهایی كه خاكی اند
عاشق دل پاكی اند
پیش خدا عزیزنو
شاه و گدا نداره
 
افتاده شو مغرور نباش
پروانه شو بی نور نباش
 
اینهمه به مال ومنالت نناز
یا اینكه به حسن جمالت نناز
دو روز د نیا كه منم نداره
خوردن حرص بیش و كم نداره
 
افتاده شو مغرور نباش
پروانه شو بی نور نباش
 
زندگی بذر محبت كاشتن
نه به ناداری و نه به داشتن
حاصل عمر گرانمایه ما نامی نیك به جا گذاشتن
 
اونهایی كه خاكی اند
عاشق دل پاكی اند
پیش خدا عزیزنو
شاه و گدا نداره
افتاده شو مغرور نباش
پروانه شو بی نور نباش
جانانه شو منفور نباش
ادامه نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:25 توسط فر یاد |
سیاست در خانه

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟ 

 


پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

 


پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

 


فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پا برهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه.
ادامه نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:24 توسط فر یاد |
کوتاه و گویا
" زندگی حکایت مرد یخ فروشی است که گفتند به او یخ را فروختی؟گفت:نخریدند..اما تمام شد... "

http://imgspace.org/images/296393images.jpg
ادامه نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:12 توسط فر یاد |
بد نیست که بدونید........
مشب در خلوت تنهایی ام آهسته بی او گریه کردم. کاش صدای هق هق گریه ام را باد به او می رساند تا بداند بی او چی می کشم.
-------------------------------
زندگی لحظه تردید من است: بین تنهایی و بودن با تو
-----------------------------
چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست
----------------------------
بودیم و کسی پاس نمی دارد که هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
-----------------------
پشیمانی از کارهایی که انجام داده ایم با گذشت زمان کم می شود
اما پشیمانی برای کارهایی که انجام نداده ایم همیشگی و دائمی است
----------------------------
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند ولی قلبش سیاه می شود
--------------------------
مستحق مرگ است گر کبوتر بدهد دل به عقاب
-----------------------------
همیشه زمان به نفع تو نخواهد بود ، این فرصتها به زودی از دست خواهند رفت و آنگاه دیگر پشیمانی سودی ندارد
-------------------------
عظمت واقعی در آن نیست که هرگز سقوط نکنیم. بلکه در آن است که هر بار سقوط کردیم ، دوباره برخیزیم
-----------------------------------------
برای راحت بودن باید ذهن خود را از حمل افکار و خاطرات رها سازید و زندگی خود را از نشانه های ذهنی گذشته پاک کنید. فقط ذهن آزاد است که می تواند آرام باشد. ذهن آزاد ارزشش خیلی بیشتر از خاطرات طلایی است
---------------------------------
بارها بارها به او گفتم:ترجیح می دهم از شنیدن حقیقت غمگین شوم تا از شنیدن دروغ خوشحال گردم... اما او با دروغهای زیبا و رنگارنگش؛ باعث جدایی همیشگی شد
--------------------------
تو نه عاشق ، نه حیران ، نه کشیدی درد هجران
به چنین کسی چه گویم که چه روزگار دارم
-------------------------------
اگر کسی یکبار به تو خیانت کرد این اشتباه اوست
اگر کسی دوبار به تو خیانت کرد این اشتباه توست(او بارها بارها خیانت کرد و هر بار مقصر خودم بودم که فرصت خیانت به او دادم)
----------------------
برای اداره کردن خویش از سرت استفاده کن
برای اداره کردن دیگران از قلبت
-------------------------
---

هیچ وقت به این فکر نکردم که می توانم با یکی زندگی کنم
بلکه به این فکر کردم که هیچ وقت بدون تو نمی توانم زندگی کنم
--------------------------------------------
ادامه نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 23:49 توسط فر یاد |
نسیان
  و او مرا از یاد  برد..........

http://silent-shout.persiangig.ir/image/4-%20%d8%ad%d9%8a%d8%b1%d8%aa%20%d9%83%d8%ab%d9%8a%d9%81.jpg
ادامه نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:29 توسط فر یاد |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا