تبليغاتX
فر یاد پارسیان
ادامه نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:27 توسط فر یاد |
جسد مومیایی شده رضا شاه کبیر
جسد مومیایی شده رضا شاه کبیر

The image “http://78.129.153.55/uk/pic7/2297836.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

کاش بود و می دید سرنوشت ما پارسیان را
ادامه نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:7 توسط فر یاد |
تصور کن
تصور کن

 

 

" تصور کن" هيچ بهشتی در کار نيست

آسان است اگر تلاش کنی

و هيچ جهنمی در زير پايمان نيست

بر بالای سرمان تنها آسمان است

تصور کن همه انسان‌ها

برای امروز زندگی می‌کنند …

تصور کن هيچ کشوری نيست [مرزها از بين رفته‌اند]

تصورش سخت نيست

هيچ بهانه‌ای برای کشتن يا مردن در راهش نيست

چنان که مذهبی وجود ندارد

تصور کن همه انسان‌ها در صلح زندگی می‌کنند

شايد بگويی من یک رویا پرداز هستم

اما من تنها نيستم

من امیدوار روزی هستم که تو به ما بپيوندی

و جهان يکی شود

تصور کن مالکيتی وجود ندارد

تعجب می‌کنم اگر بتوانی

نيازی به حرص يا گرسنگی نيست؛

برادری بشر.

تصور کن همه مردم

زمين را با يکديگر قسمت می‌کنند …

شايد بگويی من یک رویا پرداز هستم

اما من تنها نيستم

من اميدوار روزی هستم که تو به ما بپيوندی

و جهان يکی شود"

تصور کن

ادامه نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 0:17 توسط فر یاد |
چرا از مرگ مي ترسيد ؟


چرا از مرگ مي ترسيد ؟


چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟

- مپنداريد بوم نااميدي باز ،
به بام خاطر من مي كند پرواز ،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –

مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟
مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماري جانگزا دارند .

نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !

چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست !
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست .

همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست .
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ،
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي ،
زمان در خواب بي فرجام ،
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند !

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هرجا ” هركه را زر در ترازو ،
زور در بازوست “ جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد
كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

                           فریدون مشیری

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا