تبليغاتX
فر یاد پارسیان
پس مر د م چي ؟؟؟
شطرنج
زن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشمهايش را بست!
- ببين پيرمرد! براي آخرين بار مي گم… خوب گوش كن تا ياد بگيري...
- آخه تا كي مي خواي به اين پنجره زل بزني؟ اگه اين بازي را ياد بگيري، هم از شر اين پنجره
راحت مي شي، هم مي توني با اين هم سن و سالهاي خودت بازي كني … مثل اون دوتا.. مي بيني؟
- آهاي ! با توام ! مي شنوي؟
پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد.
- اين يكي كه از همه بزرگتره شاهه… فقط يه خونه مي تونه حركت كنه ..اين بغليش هم وزيره… همه جور مي تونه حركت كنه… راست..چپ.. ضربدري... خلاصه مهره اصلي همينه.. فهميدي؟
پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـ ـ ـ ـررر
- آفرين.. اين دو تا هم كه از شكلش معلومه.. قلعه هستن.. فقط مستقيم ميرن… اينا هم دو تا اسب جنگي .. چطوره؟؟
- فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدري حركت مي كنن.. و اين رديف جلويي هم كه سربازها هستن… هشت تا !
- مي بيني ! درست مثل يك ارتش واقعي! هم مي توني به دشمن حمله كني ... هم از خودت دفاع كني..
ديدي چقدر ساده بود.. حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتي يا نه؟؟
پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت:
پـ پس مر د م چي ؟؟؟ اونا تو بازي نيستن؟؟
http://www.peakperformancellc.com/chessmove.jpeg
ادامه نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 23:55 توسط فر یاد |
به یاد پناهی

سردمه !!
مثل آغاز حیات گل یخ.
جشن مرگم برپاست! این هم از همراهم ؟
من به دنبال دوای خودمم , ورنه اینو ازبرم ,
این که هر کی خودشه!
چه کنم؟ ها ؟ چه کنم؟
شلغم و لبوی هیچ وقت , از کجا گیر بیارم؟
برم از " گینه بیسائو " , خاک بیارم بریزم روی سرم؟
خاک وطن که بهتره.....!!
توی هر نیم وجبش هزار تا فامیل داریم.
سعدی و فردوسی
نادر و سبکتکین
لطفعلی خان و رهی
سگ اصحاب کهف
گاو سامری ها
خر عیسای مسیح
زین فرسودهء رخش رستم
کهش های چنگیز
خنجر اسکندر
جیگر پاره سهراب و دل تهمینه
چرکنویس غزلای حافظ
مهر باران شستهء مولانا
اشک مجنون و مزار لیلی
صورت قرضای شیخ ابو سعید
تسبیح گسسته عین القضات
قرصای سر درد و سردرد و سر ابوعلی
سکه های حاج آمیز حاتم (آقا به تو چه)
صندوق جواهر خانم ملوک(دبیا)
تابلوی رنگ روغن استاد(به به چی چی شد؟)
جوهر مکتوبهء مرقومهء منظورهء اخراج تاتار , با ید منصورهء
ممدوحهء شاه سلطان ابن سلطان ابن سلطان ابن سلطان
ابن سلطان ابن سلطان(وای خدا مرگم بده)
تراش مدادای رابرت گراند
فندک اسقاطی جان کندی
کاغذ لی لی پوت مارکوپولو
فتق بند پدر سلطان حسین
هسته خرما های سعد وقاص
استکان نعلبکی حلق طروش
آخور اسب و الاغ منصور
بی شمار بابای شل از سگدو
بی شمار مادر کور از گریه
بی شمار کودک اسهالی بی سوت سوتک
بی نهایت تابوت !!
تازه جنس خاکشم مرغوبه ,
روی سر میچسبه , عین شاخ رو سر گاو
عین شب رو دل خاک
عین چشما و نگاه!
مگه با توپ و تفنگ جداش کنن.
جوهر وجود سر , ذات خاک وطنه !
ادامه نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:42 توسط فر یاد |
آتش عشق

 گاه مي انديشم،
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي، روي تو را
كاشكي مي ديدم .

شانه بالا زدنت را،
- بي قيد -
و تكان دادن دستت كه،
- مهم نيست زياد -
و تكان دادن سر را كه،
- عجيب ! عاقبت مرد ؟
- افسوس !
- كاشكي مي ديدم !

من به خود مي گويم :
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

ادامه نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 23:27 توسط فر یاد |
شجاعت یعنی این!

يک بار در يکي از دبيرستان ها هنگام برگذاري امتحانات سال آخر ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادن

http://www.hekmatschool.com/image/newspaper/95/azmoon3.jpg

ادامه نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 23:47 توسط فر یاد |
مزدا
mt.hamtaraneh.com
آرم مزدا چیزی بیش از یک لاله خوش فرم است.

این آرم توسط ری یوشیمارا یک شرکت مشهور

 در زمینه تصویر سازی است تکامل یافته است

 حرف V نمایانگر بالهای باز شده است و در فرهنگ

مزدا به معنای ابتکار, درک هدف, لطافت است.

ادامه نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 0:16 توسط فر یاد |
رهگذر
الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خک ، پوسیدم
ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم
کنون کز خک فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی
ادامه نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:53 توسط فر یاد |
بزرگان

عقل

اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ، ما همه به تصور اينكه زيادي داريم ، فروشنده خواهيم بود. (محمد حجازی نویسنده ایرانی)
اگر میتوانی عاقلتر از دیگران باش ، اما این موضوع را به آنان مگو . (چستر فیلد)
عاقل هرچه را که میداند نمیگوید و آنچه را که میگوید میداند . (ارسطو)
عشق
عشق برای زن رمانی است که خود قهرمان آن است و برای مرد رمانی است که خود نویسنده اش میباشد . (هربرت جرج ولز نویسنده و مورخ انگلیسی)
عشق مانند سرخک است. هرچه دیرتر به آن مبتلا شویم عوارضش بدتر است. (داگلاس جرالد)
هیچ خشمی بالاتر از عشقی که به نفرت تبدیل شده باشد ، نیست. (کنگر بو)
چقدر عاقلند کسانی که در عشق احمقند ! (ویکتور هوگو نویسنده مشهور فرانسوی)
در نبرد عشق کسی پیروز است که پا به فرار میگذارد. (ناپلئون بناپارت)
زن
زن یکی از خطاهای قشنگ طبیعت است . (جان میلتون شاعر انگلیسی)
مرد ، نثر آفرينش است و زن ، شعر او . ( ناپلئون بناپارت)
تمدن ، نتیجه نفوذ زنان پارساست. (رالف والدو امرسون شاعر و فیلسوف فرانسوی)
بزرگترین دشمن زن ، بی حوصلگی اوست. (پی یر ژانه روانشناس فرانسوی )
گریه
مردی که در نبرد زندگی میخندد قابل ستایش است ( جرج بنارد شاو نمایشنامه نویس ایرلندی)
گریه کردن هم دل خوش میخواهد . (ناشناس عرب)
هیچ چیز زودتر از اشک خشک نمیشود. (ناشناس آمریکایی)
موقعی که متولد شدیم گریستم و هر زور بیشتر معلوم میشود که چرا میگریستم.(اسپانیایی)
گريه ما به هنگام تولد به اين سبب است كه به صحنه بزرگ جنون و حماقت وارد ميشويم (ويليام شكسپير)
 
داني كه چرا طفل به هنگام تولد
با ضجه و بيتابي و فرياد و فغان است
با آنكه برون آمده از محبس زندان
و امروز در اين عرصه آزاد جهان است
با آنكه در آنجا همه خون بوده خوراكش
وين جا شكرش در لب و شيرين به دهان است
زان است كه در لوح ازل ديده كه عالم
بر عالميان جاي چه ذل و چه هوان است
داند كه درين نشئه چه ها بر سرش آيد
بيچاره از آن لحظه اول نگران است
(ایرج میرزا) 

ادامه نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:6 توسط فر یاد |
جشن تولد در پرسپولیس
جشن تولد مسعود زارعی در رختکن پرسپولیس

 

ادامه عکسها در ادامه مطلب

ادامه نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:40 توسط فر یاد |
شما کدومی؟
آنکس که بداند وبداند که بداند

اسب شرف از گردش گردون بجهاند

 آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدارش نمایید که بس خفته نماند

 آنکس که نداند و بداند که نداند

 لنگان خرک خویش به منزل برساند

  آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

ادامه نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 0:18 توسط فر یاد |
دیوانگی
 
در باغ ديوانه خانه اي، جواني رنگ پريده و جذاب و شگفت انگيز را ديدم. بر نيمكتي كنار او نشستم و گفتم : «چرا اين جايي؟»
مرد با تعجب به من نگاه كرد و گفت : «چه سوال عجيبي، اما جوابت را مي دهم. پدرم مي خواست مثل او باشم؛ عمويم هم مي خواست من مثل خودش باشم. مادرم مي خواست من تصويري از شوهر دريانوردش باشمو از او پيروي كنم. برادرم فكر مي كند بايد مثل او ورزشكاري ماهر باشم.»
«استاد فلسفه و استاد موسيقي و استاد منطقم هم مي خواستند مثل آنها باشم، مصمم بودند كه من بازتاب چهره ي خودشان در آينه باشم.»
«پس به اينجا آمدم. اين جا را سالمتر مي دانم. دست كم مي توانم خودم باشم.»
سپس ناگهان به طرف من برگشت و گفت : «ببينم، راه تو هم به خاطر تحصيلات و مشاوره ي خوب به اين جا ختم شده؟»
پاسخ دادم : «نه، من بازديد كننده ام.»
و او گفت : «آه، پس تو يكي از آنهايي هستي كه در ديوانه خانه ي آن سوي اين ديوار زندگي مي كند.»
 
 باغ پيامبر و سرگردان
جبران خليل جبران
ادامه نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 0:51 توسط فر یاد |
پند حافظ

اين چه شوريست که در دور قمر مي بينم
همه آفاق پر از فتنه و شر مي بينم
هر کسي روز بهي مي طلبد از ايام
علت آن است هر روز بتر مي بينند
ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است
قوت دانا همه از خون جگر میبینم
اسب تازي شده مجروح به زير پالان
طوق زرين همه بر گردن خر مي بينم
اين چه شوريست که در دور قمر مي بينم
همه آفاق پر از فتنه و شر مي بينم
دختران را همه در جنگ و جدل با مادر
پسران را همه بد خواه پدر مي بينم
هيچ رحمي نه برادر به برادر دارد
هيچ شفقت نه پدر را به پسر مي بينم
پند حافظ بشنو خواجه برو نيکي کن
که من اين پند به از گنج گوهر مي بينم

باصدای داریوش گوش کنید

ادامه نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:30 توسط فر یاد |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا