تبليغاتX
فر یاد پارسیان
ارزو
    آرزو
 
بغض من منو رها كن فكــر مرگت باش دوباره
مي كشم غمو تو سينه وقتي دردا بي شماره
آرزومه كه ستاره ها بريزن رو زمين و ماه بشه تنها ستاره
ارزوم بود زير بارون دستاي ما جون بگيرن
نم نم بارون و اشكات روزي صد دفعه بميرن
...
كاش ميشد بفهمي خنجر زدي توي سينم
وقتي گفتي با تو بسه با تو من تنها ترينم...
 
 شیما
ادامه نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 0:0 توسط فر یاد |
بغض
سخته بخوای همه ی دردهاتو توی چند تا جمله خلاصه کنی

همه ی دردهاتو شکل حرف دربیاری,حرفا رو شکل کلمه...
کلمه پیدا نکردن برای گفتن بغضت سخته...

زندونی کردن این همه فکر توی چاردیواری مغزت سخته

مجبورم بنویسم...این جا
برای دفن کردن حرفام,دردام,بغضم...

فقط به خاطر اینکه خفه نشم...من بازم دلم گرفته
ادامه نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 23:53 توسط فر یاد |
خدایا شکر

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/6/64/doanoor.jpg

 روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

ادامه نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 23:48 توسط فر یاد |
نماد فروهر
فروهر ؟؟؟؟؟؟
http://i2.tinypic.com/rbh7av.jpg 
این واژه در زبان اوستایی فر وَشی "farvashi" در زبان پارسی هخامنشی فر وَرتی "fravarti" و در زبان پهلوی فر وَهر "fravahr" خوانده می‌شود .
بایسته‌است که بدانیم فروهر جایگزینی برای اهورامزدا نیست.
نگاره فروهر در فرهنگ ایرانی نشانه دو نماد میهنی و دینی می‌باشد
1.نماد میهنی
از دوران پادشاهی مادها و سپس شاهنشاهی هخامنشیان نگاره فروهر نشانه نماد میهنی بوده و آدمی را در پیکره و سیمای شاهین تیز چنگ و بلند پروازی نشان می‌دهد که آنرا نماد توانایی، سر بلندی و فر و شکوه می‌دانستند و پرچم‌های خود را به نما و سیمای شاهین می‌آراستند.
ایرانیان پیرو اشو زرتشت برای این نیروی مینوی که بن مایه آن جنبش و پیشرفت بسوی رسایی، فرامایگی و والایی است، هیچ پیکره‌ای را بهتر و شایسته تر از شاهین نیافتند و آنچه که در گذشته نشانه فر و شکوه و سر بلندی بود و انگیزه ملی و میهنی داشت با اندک دگرگونی در سر و پای شاهین به سیمای کنونی در آوردند، تا هم بن‌مایه مینوی را نشان دهد و هم نمودار سر بلندی و سر فرازی ایرانیان باشد.
در نگاره فروهر دو نیروی همیستار (مخالف) «سپنتامینو» (نشانه خوبی) و«انگره مینو» (نشانه بدی) نمایان است و آدمی رو به سپنتا مینو دارد و بسوی او میرود به انگره مینو پشت کرده‌است .
ویژگی ها
۱-چهره فروهر همانند آدمی است ،از این رو گویای پیوستگی با آدمی است، او پیری است فرزانه و کار آزموده، نشانه از بزرگداشت و سپاس از بزرگان و فرزانگان و فرا گیری از آنان دارد .
۲- دو بال در پهلو‌ها که هر کدام سه پر دارند این سه پر نشانه سه نماد پندارنیک، گفتارنیک، کردارنیک که هم‌زمان انگیزه پرواز و پیشرفت است.
۳- در پایین تنه فروهر سه بخش، پر‌هایی بسوی پایین است ،که نشانه پندار و گفتار و کردار نادرست ویا پست می‌باشند، از اینرو آنرا، آغاز بدبختی‌ها و پستی برای آدمی می‌دانند.
۴- دو رشته که در سر هر یک گردی (حلقه) چنبره شده‌ای می‌بینیم ،در کنار بخش پایینی تنه می‌باشند که نماد سپنتامینو و انگره مینو هستند ،که یکی در پیش پای و دیگری در پس آن است. و این رشته‌ها هر یک در تلاش هستند که آدمی را بسوی خود بکشند ؛این نشانه آنست که آدمی باید به سوی سپنتا مینو(خوبی)پیش رود و به انگره مینو(بدی) پشت نماید.
۵- یک گردی (حلقه) در میانه بالاتنه فروهر وجود دارد این نشان، جان و روان جاودان است که نه آغاز و نه پایانی دارد.
۶- یک دست فروهر کمی به سوی بالا و در راستای سپنتا مینو اشاره دارد که نشان دهنده سپاس و ستایس اهورمزدا و راهنمایی آدمی بسوی والایی و راستی و درستی می‌باشد.
۷- در دست دیگر گردی (حلقه‌ای) دارد که نشانه، وفاداری به پیمان (عهد) می‌باشد و نشانگر راستی و پاک خویی و جوانمردی و جوانزنی است .
ادامه نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 0:15 توسط فر یاد |
هیچ کس فکر نکرد

دشت ها آلودست

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن، آزاو پرستو به چه کارت آید؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن 

 نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را

علف هرزه ی کین پوشاندست

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست.......

حمید مصدق

ادامه نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 0:36 توسط فر یاد |
شكلات
شكلات
با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات
گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش
را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم
:«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا
مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ»
گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره
زنده مي شود ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا
جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو
برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلأ يك تا بكش از سر اين
دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم .
باور نمي كرد .مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد .
دوستي بدون تا را نمي فهميد .

گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» . گفتم :«باشد . تو بگذار»
. گفت :«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال
من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»

هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من . باز
همديگر را نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم
را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت
:«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق
كوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام
نشود. مي خواهم براي هميشه بماند»

صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را
خورده بودم . گفتم : «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم
ها ، آن وقت چه كار مي كني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا
موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :«نه
، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد.»

يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او
بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه
شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي
خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي
دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت
. يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم
كف آن دستش :«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت» . يادش رفته بود كه
صندوقي دارد براي شكلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي
من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او
هيچ كدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد
كرد ؟؟
ادامه نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:16 توسط فر یاد |
قوانين احمـقانه!
قوانين احمـقانه!
باز هم بگين مملكت قانون و حساب كتاب نداره! داشـتم توي اينترنت ميگشتم كه برخوردم به سايتي كه در مورد قوانين عجيب و غريب نوشـته بود!



فلوريدا:
چتربازي براي زن مجـرد در روزهاي يكشـنبه قــدغن بوده، متخلفين بازداشت، جريمه، و يا زنداني خواهند شد!

اگر فيلي به پاركومــتري قفـل و زنجير شده است، هزينه پاركينگ با هزينه پارك هر اتومبيل ديگر برابر خواهد بود!

ايجاد هرگونه رابطه جنسي با جوجه تيغي ممنوع است!

خارج نمودن باد معـده بعد از ساعـت 6 بعدازظهر روزهاي پنجشنبه پيگرد قانوني دارد!‌

اسـتحمام در حالت عريان جرم محسوب ميشــود! (‌از اين به بعد با كت و شلوار...!‌)‌

پارك نمودن هرگونه خودروي باري در روبروي خانه ممنوع ميباشـد. مگـر آنكه صاحب خودرو، خانه نداشـته باشـد،‌ كه در اين صورت بلامانع است!

با شهرونداني كه با همراه داشـتن كمتر از 10 دلار به بازارچه شهر ميروند، برخورد خواهد شد!

زني كه در حمام بواسطه اسـتفاده از ظروف و مواد آرايش، دچار برق‌گرفتگي شـده و جان سپرده جريمه خواهد شد!


جورجيا:
بســتن زرافه به دسـتگاه تلفن عمومي و يا لامپ خيابان ممنوع است!‌

اگر چه انداختن آب دهان از اتومبيل سواري و يا اتوبوس به بيرون برخلاف موازين ميباشـد، ولي شهروندان اجازه دارند آب دهان خود را از خودروهاي باري به بيرون بياندازند!
ادامه نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:0 توسط فر یاد |
سپاس
سپاس
 
خدا را سپاس كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.

خدا را سپاس كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.

خدا را سپاس كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بوده ام.

خدا را سپاس كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

خدا را سپاس كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

خدا را سپاس كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

خدا را سپاس كه جاي براي پارك نمودن پيدا كردم.اين يعني اتومبيلي براي سوار شدن دارم .

خدا را سپاس كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

خدا را سپاس كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيد دارم.

خدا را سپاس كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را سپاس كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم
.

 
خدا را سپاس كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم.
اين يعني من هنوز زنده ام.
ادامه نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 0:8 توسط فر یاد |
سپاس
پیغام ماهی  ها
 
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود
  ماهیان می گفتند:
       « هیچ تقصیر درختان نیست؛
                                               ظهر دم کرده تابستان بود،
 
                   پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست
 وعقاب خورشید
                                                     آمد او را به هوا برد
                                                                               که
                                                                                    برد......
 به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
 
 برق از پولک ما رفت
                            که
                                رفت......
 ولی آن نور درشت ،
 عکس آن میخک قرمز در آب
 که اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد
 چشم ما بود
              روزنی بود به اقرار بهشت
 
 
 
 تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن
 و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است »
 
 
               باد می رفت به سر وقت چنار
               من به سر وقت خدا می رفتم.
 
                                                              سهراب سپهری
ادامه نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 0:6 توسط فر یاد |
شیطان شناسی
http://www.openbsd.org/art/twofour.jpg

 روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که
 انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم
دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد.
 رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش
جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.
در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که توجه او را جلب
کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته
می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم،
که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان
داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و
افسرده در سایه درختی  ایستاده بود که رهگذری گرما زده با
 کیفی بر دوش کنا او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به
 رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او
گفت:"تو شیطان هستی!"
ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!"
" از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر
می کنم و مردم را خوب می شناسم . در نتیجه در همین ده دقیقه
ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون:
مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی !
از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !
به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !
به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !
از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی !
حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس
آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی !"
شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند.
مرد با دست به پاها یش زد و گفت:"خوبه! تازه، شاخ هم که
داری!"

ادامه نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 23:55 توسط فر یاد |
رنگ آب

رنگ آب

بنویس آب ، نوشت آب                            
      نان بنویس ، نوشت آب
تخته را پاک نمود و به جایش برگشت
پای او می لرزید، لیک آرام نشست  
زنگ تفریح زدند
هرکسی چیزی داشت از برای خوردن
دخترک با اندوه ، زیر چشمی همه را می پایید
وسپس بی تردید ، دست خود کرد دراز سوی شیری که در آن جاری بود
آب ، بی منت خلق
بازهم زنگ زدند،او سرجایش نشست
چشم در چشم معلم خاموش
کرد ترسیم دو سه شاخه ی رز ، رو به شاگردان گفت :
ساقه ها را ازدم ، شکلاتی بزنید
پشت گلبرگ کرم ، یا نباتی بزنید
برگها را بزنید همگی رنگ خیار
گل بالایی را رنگ زیبای انار
گل سمت چپ را ، پرتقالی نیکوست
وسط گلها هم ، رنگ شاد لیموست
آن گل پایین را ، تیره ی گیلاسی
سایه ی گل ها را روشن ریواسی
 دخترک ، گل ها را روی یک صفحه کشید
وبه گفتارمعلم کمکی اندیشید 
که چه رنگ است انار ؟یا چه رنگ است خیار ؟پرتقال و گیلاس ؟ شکلات و ریواس
اشکی از گوشه چشمش لغزید
گل و برگ و ساقه همه را آبی زد
.
"محمد طاهر بیگ"
ادامه نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 0:26 توسط فر یاد |
اوار رنگ

آوار رنگ 

 
 هیچ وقت
 
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد 

 امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی
 
 که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

 ناپدید
ماند
ادامه نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 0:26 توسط فر یاد |
مهستي ترانه مرگ را سرود
هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق

http://img141.imageshack.us/img141/8523/mahastiazkhodakhasteirtik1lf.jpg

روانش شاد

ادامه نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 23:53 توسط فر یاد |
دل تنگی
بازم دلم گرفته هواي تازه مي خواد
آرزوي داشتن يه روح تازه مي خواد
بهار گل خزونه وقتي نباشي خونه
وقتي ميگي تنهايي قدرمو باز ميدونه
دلم بازم گرفته بهونه كرده آسون
 ابراي پاييزي و پرنده ها پريشون
دلم بازم گرفته دلم تنگه دوباره
دلم ميخواد برم تا كهكشون و ستاره
آسمون آبي و پرنده ها كه تنهان
بغض دوباره ي من آسمونا چه زيبان
دارم ميرم ولي باز اينو بدون تو زيبا
بهت ميگم بدوني دوست دارم يه دنيا
ميرم نگي نگفتي كه من فراموش شدم
مثل يه خواب و رويا چه زود فراموش شدم
ميگم اينو بدوني قولم يادم نرفته
قولم فراموش نشد تنهايي هم چه سخته
ميرم ولي بدون كه يادمه قولام به تو
بدون يادم نرفته قسم هام به جون تو
يادته حرف محسن تو اون عشق دو حرفي
غمگين و سرد و خسته، خسته ي روز برفي
"گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفتست 
بيا كه كنج قلبم جا واسه ي دلت هست
اين جمله يادت نره بزار كه گفته باشم
هرجا كه هست اون دلت بدون منم باهاشم

شيما

ادامه نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 1:35 توسط فر یاد |
دزدگیر به سبک مسجد
روشی جدید برای جلوگیری از دزدیده شدن شیر های آب مساجد و توالتهای عمومی

http://i8.tinypic.com/6cp85s4.jpg

ادامه نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 0:26 توسط فر یاد |
جام جم

جام جم در وبلاگ همه چیز

ادامه نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 23:53 توسط فر یاد |
من فریادم

به کدامین دیار باید رفت، به کجا باید فرار کرد؟ به کجا، که وادی خاموشان نباشد!؟
کجاست جایی که دلشان فریاد بخواهد؟

کجاست که دل به سکوت خوش نکرده باشند

و زندگی و زنده بودن را در فریاد ببینند؟

من فریادم. و گریزان از وادی خاموشان

کیست که دلش فریاد بخواهد؟
من فریادم و از دیدن این همه خاموشی بیزار، از شنیدن هیچ بیزارم، از بودن با غم و سکوت و
 بی تفاوتی و رخوت بیزارم
من فریادم، رها شده از بند اسارتها، من فریادم، پرجنب و جوش تر از امواج دریا
من فریادم،آیا کسی دلش فریاد می خواهد؟
آه ای خدای من، چه سخت است وقتی کسی حوصله فریاد را هم ندارد! دیگر کسی دل
شنیدن صدای بلند را هم ندارد چه برسد به فریاد!؟
 من فریادم، ولی این دنیا، این آدم ها، این افکاری که به طرفم هجوم می آورد
 همه مرا در گلو خفه کرده اند

من فریادم، ولی نگذاشتند حرف بزنم
من فریادم، وای حسرت داشتن شنونده ای که حتی سکوت از من بخواهد بر دلم مانده است!؟
من فریادم، ولی بی صدا و پر از حرف
من فریادم،فریاد، ولی لب خموش و دل طوفانی
آیا کسی دلش فریاد می خواهد؟ آیا کسی هست که بشنودش، کسی هست که وجودش را برای فریاد
 بودنش بخواهد نه برای مهر سکوتی که بر لب دارد؟
آیا کسی فریاد می خواهد؟؟؟؟؟؟
دلم از این همه سکوت دارد می میرد، دیگر نمی تواند بی صدا فریاد بزند
چرا کسی از فریاد بودنم لذت نمی برد، همه عاشق آرامشم هستند! آخر چرا کسی باور ندارد
من فریادم،
فریاد
ادامه نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 0:7 توسط فر یاد |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا