تبليغاتX
فر یاد پارسیان
ادامه نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 0:18 توسط فر یاد |
ایمیل ده دقیقه ای

10min mail

با کلیک برروی لینک موجود در سایت 10 min mail یک آدرس ایمیل به مدت ۱۰ دقیقه در اختیار شما قرار میگیرد که در این مدت هر کس که به این ادرس ایمیل بفرستد بر روی صفحه ظاهر میشود فقط کافیست که صفحه را refresh کنید.

این برای کسانی که میخواهند بدون دادن ایمیل خود از کسی ایمیل در یافت کنند و با در سایتی عضو شوندخیلی به درد میخورد

ادامه نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 22:2 توسط فر یاد |
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.
ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

کار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.
ادامه نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 23:49 توسط فر یاد |
کفشهای کهنه من

آه! کفشهای کهنه من!

چه فایده دارد که به یاد بیاورم،
اهل ِ کجای جهانم؟
که بگوید ترا در کوچه های کدام شهر گم کردم!
از آب ِ کدام رود نوشیدم!
در سایه کدام ابر خوابیدم!
و کبوتر کدام آسمان،
فضله بر شانه ام انداخت!
سرزمین من کفشهای من است!
کفشهایی که هرگز،
ا حصار مهرابن گربه این خفته خارج نشدند!
گربه ای که دوستش دارم!
وقتی با نوازشم به خواب می رود!
وقتی با صدایم بیدار می شود!
وقتی خمیازه می کشد،
گشنه می شود،
خود را به خواب می زند!
لهجه ام شبیه شوری ِ آب دریاچه چیچست
و تلخی آب بندری دور،
در جنوب ِ بابونه است!
با تکرار نام تو دهانم را شیرین می کنم!
با دنبال کردن خیال ِ تو،
راه خانه ام را پیدا می کنم!
تنها با به یاد آوردن ِ نشانی ِ توست،
که به یاد می آورم،
اهل کجای جهانم!?

ادامه نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 23:37 توسط فر یاد |
قرار اینترنتی

عكس جالب

ادامه نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 1:39 توسط فر یاد |
پرچم ایران در دوران مختلف

پرچم ایران در دوران مختلف

 

ادامه عکسها در ادامه مطلب

ادامه نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:25 توسط فر یاد |
سخن یزرگان
هر بار که تردید داری ،مطمئن باش که شکست خواهی خورد.
                                                 « ناپلئون»  
وقتی متهم قاضی شود فاتحه ی عدالت خوانده شده است.
 
می اندیشم پس هستم،هستم چون فکر می کنم،فکر می کنم چون
 شک می کنم.                                                         «دکارت»
                
عشق حواس را از دیدن عیوب منع می کند.
             «ارسطو»
کلمه ی غیرممکن در قاموس ابلهان پیدا می شود.
             «ناپلئون»
                                                              
                     
تدبیر همیشه بر شمشیر غلبه می کند.
 
              «ناپلئون»
تجربه نامی است که تمام افراد بر روی اشتباهات خود می گذارند.
                «اسکاروایلد»
 
پیوند عشق حقیقی حتی با مرگ هم گسیخته نمی شود چه رسد به دوری.
                 «ولتر»
 
یک پرنده ی کوچک که زیر برگها نغمه سرایی می کند ،برای اثبات خدا کافی است.
                 «ویکتورهوگو»
 
هر گهواره یک گور است.
                                                                               «ویکتور
هوگو»

ادامه نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:28 توسط فر یاد |
و عشق


من چه ساده ام و از صداقت سرشار ....
اما...
دنیا پر از ریا ودروغ و مرا نیز اینگونه می خواهد...
امروز بر سادگی خود گریستم ...و یا نه....خندیدم
وقتی دیدم چه راحت به اتهام ساده دلی ،
دل دیگری را رنجاندم...
آیا گناه از من بود که بی ریا بودم؟...یا نه....
یا گناه از نگاه دیگران است که مرا ریاکار می خواهند...
چگونه تاب آورم این نگاههای سنگین را...
می گریزم و خود را تنها می یابم.
در تنهایی غرق سکوت می شوم...
سکوتی سنگین که راه فریاد را بر من می بندد
و چه زجرآور است فریادی که در درون
سینه ام حبس شده است...
کاش میمردم
دیگر طاقت این زندگی را ندارم
کاش می شد امشب که می خوابم دیگر بیدار نمی شدم

 

ادامه نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 23:49 توسط فر یاد |
صادق هدایت
صادق هدایت می گوید:
«زندگی من به نظرم همانقدر غیر طبیعی،نامعلوم و باور نکردنی
میامد که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم
-گویا یک نفر نقاش مجنون وسواسی
روی جلد این قلمدان را کشیده-
اغلب به این نقش نگاه میکنم.
مثل اینست که به نظرم آشنا می آید....
شاید همین نقش مرا وادار به نوشتن می کند.
خیلی دلم میخواد که نقش آن قلمدان را میتونستم ببینم...
شاید من هم بتونم قوی و پرمایه بنویسم،
شاید هم هر کدام از ما باید
نقشی که متعلق به خود ماست پیدا کنیم
و با تاثیر گرفتن از آن بنویسیم
و شاید بتوان نوشته های هر  کدام از ما را به نقشی تبدیل کرد.
شما می تونید نقش نوشته های خودتون رو بکشید؟»
 
ادامه نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 10:32 توسط فر یاد |
رنگ عشق
 خيابان ها عوض شده بود.
نوازنده ي نابينا در پياده رو بهتر از هميشه ساكسيفون ميزد.
نئون ها در ويترين مغازه هاديگر كسالت بار نبودندو...
مرد فكر كرد راه خانه اش را اشتباه آمده است و گرنه در عرض چند ساعت خيابان نمي توانست اينقدر تغيير كند.
نگاهي به تابلوي خيابان انداخت.
اما ديد اسم خيابان همان است كه بود به فكر فرو رفت...
دنيا و اين همه زيبايي!
باورش نمي شد
.
.
.
.
مرد عاشق شده بود و نمي دانست
ادامه نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 0:15 توسط فر یاد |
هفته خاکستری
شنبه روز بدی بود، روز بی‌حوصله‌گی،
وقت خوبی که می‌شد غزلی تازه بگی؛


ظهر یک‌شنبه‌ی من، جدول نیمه‌تموم،
همه خونه‌هاش سیاه، روی خونه جغد شوم؛


صفحه‌ی کهنه‌ی یادداشتای من
گف دوشنبه روز میلاد من ئه،
اما شعر تو می‌گه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه!


غروب سه‌شنبه خاکستری بود،
همه انگار نوک کوه رفته بوده‌ن
به خودم هی زدم از این‌جا برو!
اما موش خورده شناسنامه‌ی من!


عصر چارشنبه‌ی من!
عصر خوش‌بختی ما!
فصل گندیدن من!
فصل جون‌سختی ما!


روز پنج‌شنبه اومد
مث سقائک پیر،
رو نوک‌اش یه چیکه آب
گف به من بگیر، بگیر!


جمعه حرف تازه‌ئی برام نداشت،
هر چی بود، پیش‌تر از این‌ها گفته‌بود!

جمعه

ادامه نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 21:28 توسط فر یاد |
استخوان پادشاه

.يک پادشاه اسپانيايي، به دودمان خود بسيار مي باليد. همچنين مشهور بود که با ضعيفان بي رحم است.يک روز، با نزديکان خود در دشت آراگون راه مي رفت که سالها قبل، پدرش در جنگي در آن کشته شده بود.در آنجا به مرد مقدسي برخوردند که در ميان توده عظيمي از استخوانها ، چيزي را جستجو مي کردپادشاه پرسيد: آنجا چه کار مي کني؟،مرد مقدس گفت: اعلي حضرتا، سر بلند باشيد. هنگامي که شنيدم پادشاه اسپانيا به اينجا مي آيد.تصميم گرفتم که استخوانهاي پدرتان را پيدا کنم و به شما بدهم. اما هر چه نگاه مي کنم نمي توانم پيدايش کنم.مثل استخوانهاي کشاورزان، فقرا، گدايان و بردگان است


از کتاب مکتوب
نوشته پائولو کوئليو
ادامه نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 23:26 توسط فر یاد |
موتور عزرائیل
http://i16.tinypic.com/2ijm79k.jpg
ادامه نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 17:54 توسط فر یاد |
آخرین ایستگاه
دستي نيست تا
نگاه خسته ام را نوازشي دهد.
اينجا ،باران نمي بارد...
فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند
دست هاي مهرباني ،فقيرتر از من اند...!
نامردمان عشق نديده ،
خنجر کشيده اند بر تن برهنه   و بي هويتم !
دلم مي خواهد آنقدر بنويسم
تا نفسهايم تمام شود.
آنقدر دفترهاي کهنه را سياه کنم ،
تا سَرَم   ، فرياد کنند.
مي خواهم امشب ،
شاعر نو نويس کوچه ها شوم.
بوي غربت کوچه ها
امان بُريده است...!

 

مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا ...

 

دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را
عرضه کند ،
ولي
واژه ها باز هم غريبي مي کنند.
مي خواستم ،
کاغذي بيابم منت نگذارد ،
تنش را بدستانم بسپارد ،
تا نوازشش دهم ،
اما ، اعتمادي نيست...!
اين لحظه ها ي لعنتي ،
باز هم مرا عذاب مي دهند...
اين دقيقه هاي بي وفا ،
بي وجدانترين ِ عالم اند...!
دستي نيست تا
دستهاي خسته ام را 
گرم کند... 
 
نگاهي نيست ،
تا مرا اميد دهد...
نفسي نمانده تا به آن تکيه کنم.
اينجا
 
آخرين ايستگاه عاشقيست...!
ادامه نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 23:51 توسط فر یاد |
خرید معجزه
 معجزه
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا دارساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر
رفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جاخورد و گفت چه ميخواهي؟
دخترک جواب داد برادرم خيلي مريضِ مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟
دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم!!؟
دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و بابام مي گويد فقطمعجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهم
معجزه بخرم قيمتش چقدر است.داروسازگفت:
متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريض ِو بابام پول ندارد و اين همهء پول من است. من از
کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد:چقدر پول داري؟
دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مد لبخندي زد وگفت:
آه چه جالب!!!فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزهء برادرت پيش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.فرداي
آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بابت هزينهء عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت:پنج دلار و
 قبلا پرداخت شده

ادامه نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 23:21 توسط فر یاد |
سایه روشن

گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست
من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی , و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام
درون دست های من , سيب سرخ گاز زده ايست که نمی دانم چطور به دست من رسيده است
و من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام
محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است
و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم
به وسعت ندانسته هايم
و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است مثل انتهای خواسته های بی انتهای من
اطرافم را آدم ها گرفته اند که هر کدامشان , مثل من ,
بدون اينکه بدانند برای چه , بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند
و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب زمزمه می کنند : چه هوای خوبی !
من جزء لاينفک دروغ ها و آدم ها و مردگانی هستم که بر سطح توده ای مدور
بر مدار صفر درجه ای به مرکزيت نوری دست نيافتنی می چرخند
می دانم , روزی , به دليلی که هيچ ارتباطی به من نخواهد داشت
در حفره ای تاريک , که هيچگاه متعلق به من نخواهد بود
در زير سنگفرشهايی که خيلی زود , گذرگاه عابران بی خيال خواهد شد
مدفون می شوم
انگار نه انگار که بودنی برايم بوده است
و انگار نه انگار که رفتنی
اين موضوع نه به من مربوط می شود و نه به هيچ کس ديگر
اين موضوع يک اتفاق ساده است
يک اتفاق ساده مسخره
برای اينکه تنوعی باشد برای گريز از تکرار قدم زدن های بيهوده
و به گمانم کسی هم آن بالاهاست
که نظاره میکند مردن تدریجی ام را ...
از فراز آسمان لاجوردی دست نیافتنی


        Sayeh  Roushan            
ادامه نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 23:16 توسط فر یاد |
قدغن
http://www.bluehyppo.com/bluehyppo/html/corp/images/shush.jpg

آبي دريا ، قدغن
شوق تماشا ، قدغن
عشق دو ماهي ، قدغن
با هم و تنها ، قدغن
براي عشق تازه ،
اجازه بي اجازه...
پچ پچ و نجوا ، قدغن
رقص سايه ها ، قدغن
كشف بوسه ي بي هوا
به وقت رويا ، قدغن
براي خواب تازه ،
اجازه بي اجازه...
در اين غربت خانگي
بگو هرچي بايد بگي
غزل بگو به سادگي
بگو ، زنده باد زندگي
براي شعر تازه ،
اجازه بي اجازه...
از تو نوشتن ، قدغن
گلايه كردن ، قدغن
عطر خوش زن ، قدغن
تو قدغن ، من قدغن
براي روز تازه ،
اجازه بي اجازه

ادامه نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 23:28 توسط فر یاد |
ماهیگیر

ماهيگير مکزيکی

 http://i2.tinypic.com/r0up8o.jpg

صبح زود بود. توریست آمریکایی به ماهیگیر نگاه می کرد که تازه از صید برگشته بود.

یک ماهی بزرگ در قایقش بود. به او گفت: با این سرعتی که داری چرا ماهی های

بیشتری نمی گیری؟.

ماهیگیر گفت: همین هم خرج زن و بچه هایم را در می آورد.

توریست گفت: بقیه ی روز را چه کار می کنی؟.

گفت: با بچه هایم بازی می کنم، کتاب می خوانم، از مناظر اینجا لذت می برم، گیتار می زنم

 و با دوست هایم در دهکده نوشیدنی می نوشم.

توریست گفت: اگر بیشتر ماهی بگیری، با پول اضافه اش می توانی چند قایق دیگر بخری.

بعد از آن می توان بدون واسطه جنس هایت را بفروشی. بعد می توانی با پول اضافه ات

یک کارخانه ی کنسرو سازی همین اطراف بزنی.

ماهیگیر گفت: بعد چی؟.

- بعد می توانی به نیویورک بروی در بورس سرمایه گذاری کنی.

ماهیگیر گفت: بعد چی؟.

- بعد دیگر وقت خوشگذرانی است، سهام ات را در موقع مناسب می فروشی.

ماهیگیر پرسید: بعد چی؟.

- بعد با میلیون ها دلار پول ات می توانی یک کلبه همین اطراف بخری.

ماهیگیر پرسید: بعد چی؟.

- بعد می توانی با بچه هایت بازی کنی، کتاب بخوانی، از مناظر اینجا لذت ببری،

 گیتار بزنی و با دوست هایت در دهکده نوشیدنی بنوشی.

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا