نوتر ازمنظره ها مقبرهای ده ماست
خانه مان گلی وپنجرهامان بسته
فقط این مسجد متروکه بنای ده ماست
شهر نفرین شده هامرکز تاعونزده ها
تخم افسردگی درگل ولای ده ماست
پدرم از ده بالا که غروب می آمد گفت
هرچه بدبختیو رنج است برای ده ماست
کدخدای ده ما هرچه بگوید حق است
کدخدای ده مانیست خدای ده ماست
کدخدا را چو خدا قبله حاجت کردیم
کدخدایی وخدایی که بلای د ه ماست
ما از این زندگی اخر بخداخسته شدیم
این صدا مختص من نیست صدای ده ماست
چوپان جوان خسته نباشی بنواز
فقط این نی لبکت لطف وصفای ده ماست

شاخه
با ریشه خود حس غریبی دارد
باغ
امسال چه پاییز عجیبی دارد
غنچه
شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر
باخبرگشته
که دنیا چه فریبی دارد
خاک کم
آب شده مثل کویری تشنه
شایداز
جای دگر مزرعه شیبی دارد
سیب هر
سال این فصل شکوفا میشد
باغبان کرده فراموش که سیبی دارد
می خواستند خرمان کنند........
گرگ شدیم ! ! !
ياد دارم يک غروب سرد سرد
مي گذشت از توي کوچه دوره گرد.
«دوره گردم کهنه قالي ميخرم
کاسه و ظرف سفالي ميخرم
دست دوم جنس عالي ميخرم
گر نداري کوزه خالي ميخرم»
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهي زد و بغضش شکست.
«اول سال است؛ نان در سفره نيست
اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟»
بوي نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش ديدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم ديدم که بابا پير بود
بدتر از آن خواهرم دلگير بود
مشکل ما درد نان تنها نبود
شايد آن لحظه خدا با ما نبود
باز آواز درشت دوره گرد
رشته ي انديشه ام را پاره کرد
«دوره گردم کهنه قالي ميخرم
کاسه و ظرف سفالي ميخرم
دست دوم جنس عالي ميخرم
گر نداري کوزه خالي ميخرم»
خواهرم بي روسري بيرون دويد.
آي آقا ! سفره خالي مي خريد . . . .؟ ! ؟
عشق
دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!
