مگسی را کشتم
مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی
را کشتم
مرحوم حسین پناهی
ادامه نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 7:58 توسط فر یاد |
ترافیک
ترافیک


ترافیک بهترین پدیده بشریست مخصوصا در تهران
وقتی در تاکسی کنارم نشسته ای
وقتی دستم توی دستت گره خورده وقطره های باران
به شدت به شیشه ها می کوبند
می دانم باران را دوست داری و چه زیبا
برق شادی را در چشمانت می بینم
و تاکسی ران گویی فرشته ای است،
وقتی که آرام می راند..
عابری پیر که با عصا آهسته ،
از عرض خیابان می گذرد،
چه متین راه می رود...
و رنگ قرمز چراغ راهنما در نظرم چه زیباست!
"تمام راه ها، به مقصد، بسته است"
چقدر دوست می داشتم آن
شبها زود دیر نشود
و آن لحظه این شهر برایم زیباست وقتی تک تک
جاهایش را با توخاطره می سازم
گفتی
از تنهایی ننویسم کار دستم می دهد
هر چند دیگر نه به دستم و نه به دلم کاری
نمی آید اما...
به خاطر تو چشم تکذیب می کنم من دیگر تنها
نیستم
اینجا هیچ وقت دیگر تنها نیستم کتاب می خوانم
از
حافظ و خیام سهراب وفروغ گرفته
تا کتابهای زبانهای بیگانه
و دیگر اینکه نقاشی میکش
تابلو می سازم طرح نقش دلم را
جدیدترین لباسها را به متد روز می دوزم
و از همه مهمتر با عشق آشپزی می کنم
راستی اینجا یه نفرهست که فیش برگرهای مرا
دوست می دارد
و من با بوی سیگار وینیستون او زندگی که نه
بیشتر پرواز می کنم
اینجا نفسهایی تبخیر شده و بر تک تک سلولهای
وجودم نفوذ کرده
مثل
بخار آب در
حمامی که عطر حضورت را لمس می کنم
زود تمام می شوند رویاها و چه بی وقت زنگ
تلفن برم می گرداند به دنیای خالی از حضور
تو بسیار خوش گذشت ...
گفتم بدانی.از یاد نمی روی از دیده شاید
ازآن روز دیگر باران
نبارید
وقتی هوا ابر می شود اما باران نمی
بارد مثل وقتی میشود که تو قرار است بیایی
اما نمیایی و من قول می دهم گریه نکنم
ادامه نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 18:55 توسط فر یاد |
به آرامي آغاز به مردن ميكني
به آرامي آغاز به مردن ميكني اگر سفر نكني،اگر كتابي نخواني،اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،اگر از خودت قدرداني نكني.
به آرامي آغاز به مردن ميكني زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكني اگر برده عادات خود شوي،اگر هميشه از يك راه تكراري بروي،اگر روزمرّگي را تغيير ندهي،اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني،يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني.
تو به آرامي آغاز به مردن ميكني اگر از شور و حرارت،از احساسات سركش،و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش واميدارند،و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،دوري كني.
تو به آرامي آغاز به مردن ميكني اگر هنگامي كه با شغلت يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني،اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني،اگر وراي روياها نروي،اگر به خودت اجازه ندهي،كه حداقل يك بار در تمام زندگيتوراي مصلحتانديشي بروي.
امروز زندگي را آغاز كن
!
امروز مخاطره كن
!
امروز كاري كن
!
نگذار كه به آرامي بميري
!
شادي را فراموش نكن!
ادامه نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 22:41 توسط فر یاد |
کاهن معبد
بچه ای نزد شیوانا رفت(در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت : " مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید ."شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.شیوانا تبسمی کرد و گفت : " اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد ! "زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!
ادامه نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 22:35 توسط فر یاد |
ستاره من
از جنس كدام نور بودي ستاره من؟
كه جسارت با تو بودن در من جنبيد؟
و من چه عاشقانه به رويت لبخند زدم
...و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتي
و اين شد
"عاشقانه ي آرام "من و تو
ادامه نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 8:39 توسط فر یاد |



